شنبه روز بدی «هست»، ولی نه روز بی‌حوصلگی. گرچه ميشه از هوای گرفته که نه آفتابه و نه بارون گفت.

زن سوار اتوبوس ما شد که فقط مرد سوار کرده بود. تا بيايد چهل و پنج، پنجاه ساله نشان بدهد صدای داد و فريادش بی‌اتفاقی صبح شنبه‌مان را جر داد. گنجينه فحش‌هايش را خرج راننده‌ای کرد که نمی‌فهميد ده تا اتوبوس رفته و او را سوار نکرده‌اند.  اتوبوس عقبی که ديگران سوارشدنش را وعده می‌دادند برايش سرابی بود که انگار به مرگ منتهی می‌شد:

- من از اينجا تکون نمی‌خورم، ده تا ماشين اومدن منو سوار نکردن. اونا هم سوار نمی‌کنن...

صدايش به ضجه کشيد و همچنان فرياد.

عقب اتوبوس را خالی کرديم. اتوبوس شد زنانه، مردانه؛ زن‌ها از خدا خواسته، صدايشان را بلند کردند و سوار شدند. چانه همه گرم شده بود. زن يک کلمه هم حرف نزد. آخر خط پول بليطش را گذاشت جلوی داشبورد اتوبوس، بی اينکه جواب متلک خشم‌آلود راننده را بدهد. رفت آن طرف ميدان، حالا ديگر رسيده بود به مقصد.

 

پ.ن

يه هواپيماهايی هستن که ميان، يه هواپيماهايی هستن که نمی‌آن؛ حالا به هردليلی، شايد هوا بد ميشه، شايد خراب ميشن، شايد لغو ميشه پروازشون يا حتی شايد می‌خورن به کوه يا ميفتن تو دره.ولی شما اگه يه مسافر دارين که تو راهه، منتظر همه هواپيماها باشين؛ هم اونايی که ميان، هم اونايی که نميان.

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يك نفر

اوف! خرج امروز رو از کجا بيارم هی دقه به دقه پاگشا!؟ پياده‌رو و شلغم رو هم که همونی که فکر می‌کنه بالاخره بايد يه کاری ميکرده (تازه بعدشم می‌پرسه مگه نه) جواب بده، ولي وقتي مي‌نويسي ,«داش» به جاي «داشت»، من مي‌گيرمش جاي «داداش» و کارا خراب می‌شه. گفته باشم.

يك نفر

درباره درباره متن قبلی بيا و باش. کن فيکون. دست خودته. کلاسش با من، به شرطی كه بي كلاسور بياي؛ چيزي براي نت برداري نيست. موضوع هم خيلي ساده است آبجي. هستي حالا؟

سارا

مي گم بياين و بي خيال اين شلغما بشين تو رو خدا.حالا از آنيما و يك نفر بعيد نيست .ولي انگار تنه ي اين ساغره هم خورده به شما.بگذريم //بچه ها شما حاضرين"چرابايد كلاسيك هارا خواند"ايتالو كالوينو را حتي براي دور دوم بخونيم و دوره ي كلاسيك خواني راه بندازيم.از ديوان شمس هم شروع مي كنيم... .اصلا هم نبايد شبيه دوره هاي احمقانه ي گروه هاي روشنفكري بشه ها، گفته باشم.

حسين بن نيل

سلام. داره قشنگ مي شه...همين فرمون، برو جلو فعلا خداحافظ

آنیما

ببين يه چيزی با نظر اون سارای...موافق هستم من پايه ام کلاسيک ها رو دوباره بخونيم راستش شروع کردم نميدونم واسه چی ولی از يه هفته پيش فکر کردم ديگه دارم تموم ميشم نميدونم چرا و چطور ولی اولين چيزی که به ذهنم رسيد راسکولنیکوف بود همون مرتیکه قهرمان داستایوسکی همون مرتیکه جنایت و مکافات....راستش به شدت به یه جور ایمان نیاز دارم نمیدونم چرا فکر کردم داستایوسکی با اون طبع اخلاقگراش میتونه راهم رو مستقیم کنه....هی راه مستقیم چه جور جاییه؟ من توش جا میگیرم؟ آقا منم هستم خلاصه.... تنهایی کلاسیک خوندن واسه اوضاع مزاجیم خوب نیس....راستی من در مورد دستپخت آشپزخونم هیچ کمکی نمیتونم کنم بر همان راه ناصواب کشتی اش پیش خواهد رفت اینم دست من نیست مشکل آشپزیمه از اساس تا ثریا بام اش کج رفته

anima

آشپزی اينجام که تعريفی نداره....آی ملت صاحب ااش رفته مسافرت دور دنيا ....اومد خداحافظی کرد يه قطره اشک و قيافه حق به جانب خرج کرد که ميره ميره دور دنيا تا خودشو پيدا کنه گفت ميخواد بفهمه کيه و چه غلطی ميکنه گفت اصولا آدم بايد معرفت داشته باشه وقتی تصميم ميگيره پيدا بشه بياد قبل از گم شدن با دوستاش دست خداحافظی بده منم گمون کردم اول به سارا راپورت بدم چون دم دست تره منتها تلفنش جواب نميداد گفتم بيام اينجا بنويسم آی....رفت دنبال اون سی و هشت تا شلغم رفت همون جا که اونا رفتن ....ميخواست بفهمه بالاخره کی چی ؟ نوستالژی مهمتره يا شلغم..اون آنيمای گوربه گور ميگه...کوفت بسه ديگه چرا حالت بده مييای تو بلاگ مردم آبروريزی ميکنی ؟/معذرت بگذاريد به حساب تاويل متن ياوه هامو

سارا

تبريک ميگم آنيما عمرا کسی بتونه اين همه اراجيف رو يه جا بنويسه .تازه اراجيفی که حتی يه جمله شم معنی نمی ده..... .ديشب که حالت خوب بود.

داداش

خدايا؛ خداوندا؛ تو رو به حق پنج تن قسمت مي‌ديم همه اين دختراي دم‌بخت رو بفرست خونه شوهر تا آشپزيشون رو اونجا بكنن، حالشون خوب بشه.

سارا

ديگه داری شورشو در مياری.آپديت کن!