حالا حکایت ماست

 

از بیکاری، نشسته‌ام روی یکی از این سکوهای چهارراه ولیعصر. کنار یک واحد استیشن-الگانسی که ارشاد می‌کند و امنیت اجتماعی به وجود می‌آورد. سه خانم چادری هستند که یکی‌شان آدامس می‌جود. به کافی‌من‌های کافه نادری می‌مانند که منتظر مشتری‌اند و در اوقات بی‌کاری با هم اختلاط می‌کنند. یک ستوان و یک استوار هم با لباس کماندویی کنارشان؛ یوزی بهشان آویزان است و به چشم شکار به رهگذران شمال شرقی چهارراه ولیعصر می‌نگرند. سرباز وظیفه‌ای هم پشت فرمان استیشن چرت می‌زند. خودش را کشیده توی سایه‌ی کاغذی که روی شیشه جلو چسبانده‌اند: اللهم عجل لولیک الفرج.

گروه ارشاد و امنیت به تکاپو می‌افتند، انگار که از بیکاری خسته شده باشند. یک خانم است با مانتو و مقنعه‌ی پوشیده، اما کفشش را بی‌جوراب پا کرده. دختر چادری در کار نصیحتش است و او بی‌اعتنا اس.ام.اس می‌زند. پسر همراهش قربان‌صدقه‌ی ستوان می‌رود و دست به سینه، چشم چشم می‌گوید.

نصیحت جواب نمی‌دهد انگار.خانم چادری با غیظ برمی‌گردد پیش بقیه‌ی کافی‌من‌ها. کمی از موی رستنگاه پیشانی‌اش بیرون است و کارد بزنی خونش در نمی‌آید. پسر را می‌بینم که بدو بدو عرض چهارراه را طی می‌کند، با جورابی در دست. نفهمیدم کی رفت اصلا. حالا ستوان جفتشان را نصیحت می‌کند. خانم بی‌جوراب سر تکان می‌دهد و پسر، دست به سینه بله بله می‌گوید. غائله تمام است و سرباز شانس آورده که کسی چرتش را نمی‌پراند.

دختر و پسر دور می‌شوند و من سرک می‌کشم که پایش را ببینم. جورابی در کار نیست. نه خانی آمده و نه خانی رفته انگار.

تا شب حالم بد است. صبح که بهناز زنگ می‌زند، فحشش می‌دهم که چرا به اندازه‌ی کافی از آمدن ویزای هلندش خوشحال نیست.

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میثم

مشکل اینه که اون پسر با یه نفر بوده اگه با 6 نفر بود مشکلی نداشت

سارا

من فرانسه رو اندازه ایران دوست دارم ، ولی هیچ جا کشور خودت نمی شه ، می دونم این حرف خیلی تکراری ه ، ولی مهاجرت هم خیلی احمقانه است. تو همیشه فکر می کنی خونه ی خودت نیستی. حتی اگر توی خونه ای که مهمونی هستی زیادی دوست بدارند ، زیادی تحویلت بگیرن و حتی نذارن که برگردی خونه ی خودت...تو همیشه باید برگردی به خودت و دیگران یادآوری کنی که موقتاً اینجایی تا حس دلتنگی نکنی برای کشورت.

حمید

خاک تو سر اون پسره باید تو روشون وای میساد نه بره جوراب بخره

مهتا

متوجه نیستی دیگه برادر من همه ی مشکلات کشور به جوراب اون خانوم مربوط می شه که اگه درست بشه دیگه هیچ مشکلی نخواهیم داشت.

انارام

خوب واقعا هم نه خانی اومده بوده نه خانی رفته بوده... کل اون گیر دادن هم برای رفع خستگی از برادران و خواهران نیروی ارشاد بوده....اگه خیلی دوست دارین اعصابتون رو با این چیزها خورد کنین سری به میدون ونک هم بزنین... از این صحنه ها فراوان می بینید

مرتضی - ح

سلام استاد... طی سالیان اخیر و حال به صورت مداوم ارشاد یافته ایم ! اگر اینگونه برخوردها نبود الان مشکلی به نام بی بند و باری وجود نداشت ...

منصوره

من هم این روزها از دست بهناز کفری ام که به اندازه کافی خوشحال نیست از اینکه راحت شده است .

محمد

راستی کجایی آقای آبستراکسیون باز؟ باز اگر باشم نشاید و باز اگر باشم نباید و اگر این باشم نشاید و اگر آن باشد نشاید و اگر هیچ باشم نشاید و اگر پیش تو باشم...

سجاد

واقعا!!! چرا خوشحال نیست ؟ باید پرواز کنه