بايد حالم خوب بشه تا بتونم بنويسم. منظورم اين نيست كه افسرده‌م يا غمگين يا عصباني يا مريض يا چي. نوشتن حال مي‌خواد و خوب نوشتن حال خوب(عجب استقرائي!) و اين حال خوب ... كجاست؟
حرف براي نوشتن بود و زياد بود و هميشه و هر روز اين چندروز. حتي يه چيزي نوشته بودم و چون دسترسي نداشتم به شبكه، كنار گذاشته بودم كه شبش بفرستمش. شنبه‌شب يعني. كه اون طوري شد: يهو چيپس و پنيرها حال‌به‌هم‌زن شدند. ديگه كوچه‌هاي ميان‌بر بين خيابون‌هاي اصلي و فرعي «بي‌تو مهتاب شبي»بازی‌شون گل كرد. و فال اون شب من - بعد از دو ساعت پياده‌روي توي خيابون‌هاي بي‌غيرت - بي‌غيرت - اين شهر درندشت كه آدم به يه چشم بر هم زدني توش گم مي‌شه - شد اين: بخت از دهان دوست نشانم نمي‌دهد/دولت خبر ز راز نهانم نمي‌دهد/از بهر بوسه‌اي به لبش جان همي‌دهم/اينم همي‌ستاند و آنم نمي‌دهد/مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست/ يا هست و پرده‌دار نشانم نمي دهد/زلفش كشيد باد صبا، چرخ سفله بين/كانجا مجال باد وزانم نمي‌دهد/چندان كه بركنار چو پرگار مي‌شدم/دوران چو نقطه ره به ميانم نمي‌دهد/شكر به صبر دست دهد عاقبت ولي/بدعهدي زمانه زمانم نمي‌دهد تا اونجا كه گفتم روم به خواب و ببينم نشان دوست (همون شب كه نمي‌دونستم صبح مي‌شه يا نه فال رو تو تاريكي گرفته بودم و نخونده بودم تا صبح، شايد به اميدي) حافظ ز آه و ناله امانم نمي‌دهد كه نداد! رديف فالت نمي‌دهد باشه ديگه نوبره؛ از اون بدشوخي‌ها كه حافظ باهات مي‌كنه و ظاهرا شوخي‌بردار نيست.
و گريه نكردم. گريه نكردم تا همين الان كه دارم مرور مي‌كنم. و گريه هميشه مال گذشته است، نه براي اون لحظه‌اي كه درش هستيم و داريم تجربه‌ش مي‌كنيم. بهت هست، خشم هست، نااميدي هست، ولي گريه نيست. گريه براي بعده، و گريه يعني اميد. چون جاري شدنه. چيزهايي كه گذشته انبارشون كرده رو مي‌شوره و با خودش آينده رو مياره. و اين كه هنوز زندگي هست؛ كه هست. و لاجرم اميد. گرچه نبايد بهش فكر كرد. و من دارم گريه مي‌كنم.

پ.ن
جامپا ليري رو با كتاب مترجم دردها مي‌شه شناخت. و جذاب داستانيه كه فقط توي ترجمه اميرمهدي حقيقت از نشرماهي مي‌شه پيداش كرد. من جذاب رو كمتر از يك هفته پيش خوندم. اون داستان وسطي كتابه و من درست سر اون كتاب رو نيمه‌تموم گذاشته بودم؛ بيشتر از دو ماه. جذاب رو كه خوندم خيلي حالم گرفته شد، اين قدري كه آرزو كردم كاش توي اين ترجمه هم نبود. و حالا من خودم اسير جذاب شدم. حتي لازم نبود فكرش رو بكنم كه اتفاق بيفته.

 

/ 8 نظر / 3 بازدید
خاطرات کودکی

سلام . اول شدم آخ جون . راستی شما جمعه مياييد و به جمع ما اضافه بشيد عضو گروه بشيد و مرام نامه رو امضا کنيد من منتظرتون هستم

خاطرات کودکی

دوم . مرام نامه رو تو وبلاگ ترانه های دوستی که لينکش تو صفحه من هست ميتونی بخونی يه سری شرط و شروطه برای جمع و ۲۰۰۰ تومن حق عضويت سالانه و خلاصه از اين به بعد فقط اعضا ميتونند تو جمع ها بيان البته مهمون هم ميتونند داشته باشند . خلاصه خوشحال ميشيم جمعه ببينيمتون

سارا

نمی دونم برای اسیر جذاب شدن اصلا فکر کردن لازمه یا نه! آخه تقریبا هیچ احتیاجی به فک کردن نداره،برای اسیرش نشدن فقط می شه یه مدت سرتو کنی زیر برف .ولی حتما همیشه گیرش می افتی.چه امیر مهدی حقیقت ترجمه اش کنه چه نکنه.

يك نفر

برای اسيرش نشدن ... و کی گفت که اسيرش نشی؟! اسير یه «جذاب» با رنگ صورتی که چه فکر کنه، چه نکنه، پای استدلالش چوبين بود... تو کيستی که در اين حلقه کمند/چندان فتاده‌اند که ما صيد لاغريم! حالا هم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست/ بازآی که روی در قدمانت بگستريم...

zizi

قشنگ بود واقعا؟

يك نفر

سلام به zizi! هي با تو ام لعنتي! آره، مرسی. ممنون از اینکه اومدی اینجا و اینا. اما قضیه‌ی «قشنگ بود واقعا؟» رو نفهميدم. از وبلاگ عالی‌ت معلومه که علائم نگارشی رو فوت آبی، پس به جای «!» نمی‌شه «؟» گذاشته باشی. حالا قراره چی قشنگ بوده باشه با علامت تعجب که من گفته باشم؟! تازه «قشنگ» رو همsearch کردم کلا يه جا گفتم که سينا مطلبی يه چيزی رو قشنگ گفته؛ منظورت اون نيست که؟!

سارا

هی ....................(با داد و بيداد) چرا آپديت نمی کنی ؟با اون پسره هم دوست شدم ديگه ldفایده نداره.هنوز درس خوندنو شروع نکردم ولی خیلی حال می کنم از اینکه نمی تونم از جام تکون بخورم.