مقدمه‌اش این که این بازی شب یلدا را - قبل از این که حدیث پاسش بدهد به من - ندیده و نخوانده بودم جز در وبلاگ حسین درخشان (که ظاهرا هم بی‌دعوت آمده توی بازی!) دیروز که چندتایی‌شان را خواندم، راستش خیلی چنگی به دلم نزد، شاید انتظار اعترافات هیجان‌انگیزتری را داشتم. دیگرش این که انتخاب پنج تا اعتراف از این همه اعترافاتی که می‌توانستم بکنم خیلی سخت بود! دیگرترش هم این که سه چهار ساعت پیش پنج تا اعتراف پرملاط که آب از لب و لوچه‌تان آویزان می‌کرد نوشته بودم که همه‌اش را پرشن-بلاگ پراند! عوضش چندتایش را عوض کردم و فکر می‌کنم بیشتر از این که آخرین بار کی جایم را خیس کردم به دردتان بخورد!

۱- مرگ یا تصور مرگ هیچ کسی مرا ناراحت، نگران یا متاسف- به شکل معمولش - نمی‌کند: خودم، نزدیک‌ترین کسانم یا دورترین آدم‌هایی که می‌شناسم. بارها و بارها مرگ خودم یا آدم‌های اطرافم را تصور کرده‌ام. نه این که متاثر نشوم یا سنگدل باشم، ولی به نظرم مرگ هم یک اتفاق در ادامه زندگی همه ماست. این است که وقتی کسی می‌گوید:«فلانی می‌دونی چی شد؟» معمولا بلافاصله می‌پرسم:«مرد؟» سوالم هم خیلی جدی است!

۲- من هیچ ملاک و معیار بیرونی را برای ارزش‌گذاری آدم‌ها معتبر نمی‌دانم؛ فقط رضایت‌مندی و خوشنودی خود آدم‌ها از زندگی‌شان (همه ابعاد و اتفاقاتش) است که ارزش آن‌ها را در نظر من تعیین می‌کند، و تنها قیدی که باید داشته باشند این که به رضایت‌مندی زندگی دیگران لطمه نزنند. به عبارتی در مورد آدم‌ها دین‌داری یا بی‌دینی، پوشیدگی یا عریانی، درس‌خواندگی یا کم‌سوادی، دارایی یا ناداری و ... به خودی خود برایم هیچ ارزشی ندارند.

۳- بزرگ‌ترین آرزویم این است که بیرون از شهر، در یک روستا زندگی کنم، به هیچ‌کسی هیچ‌جوری وابسته نباشم، بتوانم از گرافیک و نوشتن - بی‌دردسر و به اندازه‌ای که لازم دارم - پول دربیاورم، و برای بقیه‌ وقت‌هایم موسیقی، هم‌رقص و کتاب داشته باشم.

۴- من هیچ‌وقت شنا بلد نبودم، نتوانستم یاد بگیرم و امید ندارم که در آینده هم بتوانم خودم را روی آب نگه‌دارم! البته می‌توانم با کرال سینه چند متری شنا کنم، اما به محض این که دست و پایم خسته شوند، در همان نقطه توی آب فرو می‌روم و غرق می‌شوم!

۵- من همیشه دو تا (حداقل دو تا!) زندگی داشته‌ام. یکی در واقعیت (گاهی چندتا هم شده!)، یکی در تخیلاتم ( که تویش نماینده مجلس و وزیر و قهرمان ملی و شهردار بوده‌ام و عصر روز رای‌گیری برای رییس‌جمهور شدنم که ۹۰٪ آرا را هم آورده‌ام، ترورم کرده‌اند! همزمان دو تا نوبل ادبیات و صلح و دو تا اسکار و چندتا پلنگ لوکارنو و شیر مونیخ و نخل طلایی کن و یک دو جین سیمرغ بلورین موسیقی و تئاتر و فیلم فجر و ... را هم برنده شده‌ام و چندتا از کتاب‌ها و فیلم‌ها و موسیقی‌هایم جزو Top Ten دنیا شده‌اند و به چند زبان زنده دنیا مسلط هستم و ... بسه؟!)

ضمن این که اعتراف می‌کنم این واقعیت‌ها، گوشه بسیار کوچک و حقیری از واقعیت‌هایی است که شما در مورد من نمی‌دانید(!) بازی را به رسم ادب و فضولی، پاس می‌دهم به هشت نفر (سه‌تایشان زاپاس هستند که اگر بقیه جواب ندادند یا دعوت شده بودند سهمیه‌ام سوخت نشود!)

احسان / این یکی احسان / کورش / هدیه / مرتضی / آزادهنعیمه و رضا کیاسالار

پ.ن/ امیرمهدی را دعوت کرده بودم که دیدم خودش دعوت شده و نوشته؛ از معدود پنج‌تایی‌هایی که خواندنی بود.

پ.ن.۲/ کورش هم در وبلاگ جدیدش به دعوت آن سوی دیوار پنج‌تایش را نوشته. ممنونم که مرا به وبلاگ دعوتی‌اش دعوت کرده.

/ 41 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سروش

سلام وبلاگ ساده و با حالی داری دوست داشتی سری به بلاگ من بزن و با يه نظر يا يک خاطره در اون سهيم باش منتظرت هستم

مهسا

يادداشتتان در همشهری جوان يادم انداخت که روزی روزگاری بودید و تحسينتان ميکردم.بلاگتان را پيدا کردم و چقدر خوشحال شده از نوشتن دوباره تان.قلمتان پايدار.

حسنا گل

سلام.... خوشبه حالتون که گاهی ...و حداقل گاهی می تونين بزنين به سيم آخر....ما رو بگو که حتی جسارتش رو هم نداريم...همه ی زندگيم شده تقصير سايه ها....من دنبال مقصر نيستم...چون سايه ها رو خودم توی آستينم..... موفق باشی جوون...به منم سری بزن....هرچند ديريست که ناآپی!!

نفیسه مطلق

سلام آقای وحدانی ممنونم از اینکه به یاد من بودید. من روزهای بسیار جالبی در سروش جوان داشتم و چطور ممکنه دوستان و همکاران خوبم را یادم بره. راستی حالا می خواين بياين مالزي يا همچين جايی؟ من از طرف خودم و عليرضا و همچنين نخست وزير محترم مالزی شما رو دعوت می کنيم و صد برابر خوشحال ميشيم اگر دخترش هم همراه بابا کوچولوش باشه بهترين آرزو ها رو برای خودت و خانوادت دارم. خوش باشين

يک نفر شايد مثل تو

... سفرت به خير اما تو و دوستی خدا را گر ازين کوير وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه‌ها، به باران برسان سلام ما را ...

رضا

زيارت قبول! بک نفر شايد مثل تو از کجا می‌دونست کجايی؟ البت چون مثل شماست می‌دونه ديگه. سلام برسونيد.

يک نفر

حسين...حسين...حسين... کجايی؟

چقدر دلم...چقدر دل...ام برای تو برای تو برای تو تنگ شده ت...ن...گ... وهنوز که خيلی نرفتی؟! هان؟! هوم؟! گفته بودم که...

يک نفرشايد مثل تو

کجايی؟