یک/
گل شکفته خداحافظ
اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من
به نام دیدن و چیدن بود

باز هم یک/
توی کتاب دینی‌مان نوشته بودند بیشتر فریاد اهل دوزخ از تسویف است.
توی کتاب زندگی‌مان خوانده‌ایم بیشتر فریاد اهل دنیا هم از تسویف است.

باز هم یک/
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست، مگه نه
اول دوراهی آشنا شدن...
پ.ن/ این آخر را هر چه می‌توانی حس کن، درد بکش، فریاد بزن...

/ 8 نظر / 9 بازدید
مهم نيست

نياز به هيچ تلاشی نبود تا هر چه می توانم آن آخر را... . همه ی وجودم دارد اين آخر را حس می کندودرد می کشد و فرياد می زندو...

رضا

فریاد «سکوتم» شنيدنی است. نمی‌شنوی؟ این روزها فقط «نگاه» می‌کنم. شاید هم پرت وبلا بگویم. می‌گویم:شما جدی نگیرید. اما...

مهم...؟‌

بياييد اينجا گريه کنيم/ بلند بلند/ بی اين که بدانيم، گريه‌مان را سبب چيست/ . . . مهم هست! اینجا دیگه نویسنده و خواننده و بیننده‌ش مهم هست! همه درد و فرياد و ويرانی‌ش به اينه که مهم، هست، عزيز! قرار نبود انگار. قرار نبود اين طوری بشه. اگر قرار بود تا صبح توی ماشين بشينم و گريه کنم، دیگه قرار نبود فردا پشت فرمون یه بند اشک بريزم و تصادف کنم و راه رو بند بيارم. قرار نبود کف خيابون بشينم و در بهت و حيرت و - شايد هم - تاسف مردم، زار زار گريه کنم. دست دلم بود يا نه، نمی‌دونم. اول قرار نبود ...

صاعقه

حقيقت پيش رومون بود ولی باور نمی کرديم همينه روز روشن هم پی خورشيد می گرديم

يهودا

دستو بکش از رو پام؛خودتو نزن به اون راه ؛نمی دونی من اصيلم؛دختر ايرونی ام؛ مردی گفتن زنی گفتن شرمی و حيايی گفتن چقده تو بی‌حيايی.

بدون نام ۲

عشق ها کز پی رنگی بود / عشق نبود ، عاقبت ننگی بود...

آزاده

ما عاشق همين درد کشيدنيم.مگه نه؟ وگرنه پنجه به خالی نمی زديم.مگه نه؟

آنيما

قصد... پیام گذاشتن نبود. قصد... ناگهانی پيدا شدن ات بود... نميدونم دقيقن چند وقته که نديدمت وانگار هم مهم نيست ولی حالا مهمه که باز ديدم و پيدا کردم...نشستم وکمی دوره ات کردم لابه لای این نوشته ها... کمی هم نوشته هایی که برای تو بودند والبته خندیدم. يادم بود خيلی پيش تر که هنوز هم ميشد گفت با هم آشناييم اينقدر دافعه نداشتی... بعد فکر کردم احتمالن قابل تحمل تر شدی... کسی يه بار تصمیم داشت آدم ها را برايم دسته بندی کند... اونها که تنها دافعه دارندُ يا تنها جاذبه خب هيچ کدامش به درد بخور نبود ...می ماند انها که هر دو را داشتند...از بين شان بعضی ها دافعه شان بيشتر بود بعضی جاذبه و بعضی هم هر دویش را به اندازه داشتند...خب آخر قصه آدم خوبه کسی بود که بیشترش دافعه بود وجاذبه را نگه می داشته بود واسه چند تا انگشت دست که سرشان احتمالن به تن شان می ارزید... اون سیم آخر قدیمی که من می شناختم همه اش همه را راضی می کرد...حتمن حالا يه جور ديگه است ...بگذري يادمه قصدم فقط این بود که یه آشنای قدیمی رو پیدا کردم