خرده جنايت‌های مقدس‌مآبی

این و این و این من را هم یاد خاطرات‌ای انداخت که هر چند وقت یک بار سراغم می‌آیند و حسرت همیشگی بچگی و نوجوانی و جوانی نکردن را تازه می‌کنند؛ هر وقتی که گروهی نوجوان شاد و سرخوش را می‌بینم که از مدرسه بیرون می‌زنند، یا فیلمی از آن‌ور آب که حال و هوای تین‌ایجری دارد، یا هم‌کلاسی‌های قدیمی را که همه در این خاطرات سهیمند؛ و همه بدون استثنا مثل زخم شکنجه‌ای در سال‌های دور - انگار که هم‌بندان یک زندان مخوف و دهشتناک - آن را با خود برای تمام عمرشان همراه دارند.

حوصله نوشتن ندارم. خسته‌تر از اینم که بگویم در مدرسه ما کسی جرات نمی‌کرد از این که به موسیقی حتی مجاز گوش می‌دهد حرفی بزند، پیراهنش را توی شلوارش کند، ریش‌هایش را بیش از حد مجاز کوتاه کند، سر نماز جماعت حاضر نشود و الخ. و تازه دبیرستان ما آوانگاردترین و بازترین نمونه بین امثال خودش بود. چه حوصله‌ای که بگویم ناظم فلان مدرسه از این قماش که یک تابستان در آن معلم بودم بلیط سینما را با انبر از روی زمین بر‌داشت که دستش نجس نشود؟ یا مدیر مدرسه ما وقتی از بچه‌های فارغ‌التحصیل پرسید کلاس‌های دانشکده پزشکی مختلط است و جواب شنید آری، بلافاصله گفت شما هرچه زودتر باید ازدواج کنید تا به مفسده نیفتید؟ یا در فلان مدرسه که مدیرش وزیر آموزش و پرورش دولت فعلی بود روزنامه‌های غیر کیهان و رسالت کتب ضاله بود و آوردنش به مدرسه گناه کبیره؟

نه، حوصله‌ای نیست و  حتی فکر می‌کنم گفتن و بازگفتنش باز هم به کام همان تفکر است که کودکی و نوجوانی‌مان را از ما دریغ کرد، چنان که نوجوانی ۱۴ و ۱۵ ساله را به حفظ احکام و شرعیات و ترس از آتش جهنم و نگاه نامحرم و قضا شدن نماز مشغول می‌داشت، بی این‌که راست‌گویی و درستی و صداقت و مسوولیت‌پذیری را یادش بدهد.

می‌گویم خاطرات، اما این‌ها برای شمای خواننده این کلمات اگر خاطره باشد، برای ما روزها و سال‌های زندگانی‌مان بود که ... رفت.

/ 16 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
....

....همیشه تعادل بهترین بوده و خواهد بود اما حا لا که متوجه شدی راه درست کدومه حالا چرا راه نمی افتی تا کی میخوای تو شعار دادن و نق زدن و .... بمونی .....

نعيمه

من واقها سوالم اينه که راه درست کدومه تا ماها همگی ديگه نق نزنيم...؟

انارام

هنوز يادم نمی رود...روزی که از يک مدرسه آشوری به مدرسه ای معمولی رفتم...نگاه معلم پرورشی... و آن جمله... چطور دلشان آمده نجاست به خوردت بدهند... و من که تا مدت ها می ترسيدم... که به خاطر همين گناه ناکرده... در آتش بسوزم...

جناب کسی مجبورت نکرده بود تو اون مدارس درس بخونی!!!!!!

مريم

دوست عزيز ادامه بده... بايد همه اين ها در جايی ثبت بشن.

شهرزاد

متاسفمَ به خاطر همه فرصت‌های که از تو و ما گرفتند و می‌گيرند. متاسفم که عمر تو و ما خيلی کوتاهه. کوتاه تر از اون که فرصت کنيم آن طور که دورست داريم تجربه کنيم و غل و زنجيرهای زمانه بيش از پيش فرصت ها را از می گيرند و بيشتر متاسفم که خيلی ها آگاهانه و ناآگانه سعی دارند اراجيف را به جای خوبی‌های واقعی و انسانيت به خورد ما بدهند. بالاخره چه کسی راست می‌گوید آنها ما و یا آن دیگران؟

مهديه

ممنون که سر زديد برادرِ.مشعوف شدم. ازاينکه راه اينجا رو هم پيدا کردم خوشحالم. حيف که از زيباترين روزهای زندگی چنين خاطرات تلخی داريد غمتان کم.

فاطمه

می‌خوان بچه‌ها رو بفرستن بهشت حتی به زور.

محمد

بنويس فرصت موندن يه نفس بود سهم من از همه دنيا يه قفس بود... به لهجه معينم بنويسي، باز باور نمي كنم. همچين اسم مطلبشو گذاشته چي چي هر كي ندونه فك مي كنه ۲۴سال بردنش آلكاتراس!!! برو آقا خودتي، حالا تو خودت كم جنايت كردي كه داري جانيارو معرفي ميكني؟ جان؟!!!!

حديث

خيالم راحت شدا...اگه بميرم تو هستی که برای شعرام جلسه ی نقد و بررسی بذاری!